خرید بک لینک
آخ كه صندلي ها
ظرف هاي غذا
و خنده ها چقدر لجبازند
صندلي ها ديگر پر نمي شوند
چرا نميتوانم بردارمشان؟
ظرف تورا خالي روي ميز ميچينم
و مدام مي خندم و داستان تعريف مي كنم
اما
اما بگو چرا
پس چرا خنده هاي تو اين قدر لجبازند؟
يا شايد گوش من...
آخ حتما گوش من...
مشكي دارد

برچسب: امان از اين دل كه داد,امان از اين دل,امان از اين روزگار,امان از اين دل حبيب من,امان از اين عشق,امان از اين عشق عزيز من,امان از این عشق عزیز من,امان از این دنیا,امان از این دل قمر,امان از این روزها, نویسنده: پندار شمس تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 0:56

عشق بگذار گهگداري با خودم تنهاسركنم قلب را بي او ببينم چشم را كم تر كنم يا كه از بس دوستت دارم را گفته ام گوش خود را از هر اعترافي كر كنم عشق اصلا اعضاي بدن را بيخيال تا به كي من شعر حافظ از بر كنم؟ فال پشت فال و گهگاه چند مصرعي از خودم هم در كنم يا كه توي خيابان هاي شهر هي نگاه عاشقي از خودم بهتر كنم؟ عشق تو چقدر لجبازي و من بيكار تا به كي توي قلب آن دوتا باشي و من با وجود قلبي كه خالي نيست دائما مجبور باشم باخودم تنها سر كنم

برچسب: نویسنده: پندار شمس تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 0:56

تا به حالا رسم عشق باخدايي كرده اي؟
زير باران با ستاره ريز ريز نجوا كنان
در وجود يك ترانه هم صدايي كرده اي؟
دست هايت رو به بالا نم نم باران عشق
تو چرا باران را آسماني كرده اي؟
يك دفعه توي اين كوچك ي بن بست
باران باش
يك وقت ديدي كودكي پاي برهنه را
با دو سه لقمه هوايي كرده اي
يا كه يك جرعه دو سه حتي چهار
يا دل سير آب در فنجان بنده خدايي كرده اي
تو بيا محض رضاي خدا باران باش
باران كه نباشي
يك وقت ديدي تير سه شعبه رو به جايي كرده اي

برچسب: باران باش و ببار نپرس,باران باش,باران باشد تو باشی,باران باش و ببار,باران باشد و تو باشی,باران باش ببار مپرس,باران باش ببار,باران باش و نپرس,باشگاه باران,باشگاه باران جردن, نویسنده: پندار شمس تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 21:31

يك دقيقه سكوت

به احترام تمام احترام هاي از ياد رفته

و منحني هاي لب

كه كشيده نشد روي اين تابلو به هر دليل

و فردا

لباس هاي مشكي را كنار ميگذاريم

بيخيال نوار هاي قاب عكس

توي اين شهر ابري

باران ميبارد براي تمام دست ها

برچسب: ما را باش,ما را سریست با تو که,ما بال قلبك عن هوانا نازح,ما بال عينك منها الماء ينسكب,ما بال أقوام,ما با همیم پیشرو و بهرام,ما با همیم,ما باليد حيله,ما با,ما را بس ماه بانو, نویسنده: پندار شمس تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 16:59

"زماني مرا به نام عشق ميشناختند" ديشب رويش را كشيدم و پتويش را صاف كردم آرام سرش را بوسيدم خواب بود اگر بيدار بود كه نميشد صبح سعي كردم صبحانه اي درست و حسابي به او بدهم نخورد داد زد و رفت دير رسيدم سر كار سر راه برگشتن لباسي چشمم را گرفت خريدم برايش شايد غافلگير شود خانه كه رسيدم از اتاقش بيرون نيامد لباس را بهش نشان بدهم وسط هاي شب بود كه سرش را آورد بيرون: "مامان،شام؟" آري نامم مادر است مادر و شام؟ مادر و اين چيز را كجا گذاشته اي؟ مادر و لباسم اتو شد؟ راستش هميشه كه نامم اين نبود زماني مرا به نام عشق ميشناختند

برچسب: نویسنده: پندار شمس تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 16:59

"سكوت عقاب"

عقاب ها

روزگار را جيك نميزنند

پرواز مي كنند

"دست هنگام پرتگاه"

بادها بي موقع مي وزند

تو نترس

دستي خواهد بود براي گرفتنت از پرتگاه

برچسب: نویسنده: پندار شمس تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 16:59

"خداحافظ درخت" صداي گام هاي يواشكي پاييز مي آيد توي دلم اندكي خالي شده است من زيبايي را احساس مي كنم كه طلايي آن نرم نرمك روي پيچ و تاب هاي بدنم مي دود و درد را شاخه سرد شده است خيلي سرد دل من گرم مي شود من خواهم رفت اما درخت ساليان سال اينجا مي ماند رهگذران مي روند بي آن كه درخشش زرد را ببينند شاخه دستانم را نوازش مي كند او درد مي كشد مثل من و هزاران برگ ديگري كه از او جدا شده اند بعد باد مي وزد مي افتم بي وداع بي فرياد در سكوت غروب مي درخشد طلايي طلايي زيباي زيبا و تنها يادگار من در زمين تكرار خش خش جاروي رفتگر است كه صبح ها گوشت

برچسب: نویسنده: پندار شمس تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 16:59

ابرمه آلود و سفيد عشق كه به آسمان چنگ مي اندازد خودش را در نفس هاي خدا گره مي زند روزي... فقط يك روز در تاريك ترين و طلايي ترين غروب كه رنگ سفيد ابر طلايي هارا در آغوش مي كشد آن روز بي هيچ چكمه ي ساق بلندي در كوچه هاي شهر غوطه ور شو چترت را بر ندار قاصدك ها را فوت كن و ترانه هايت را زمزمه به دنبال ابر برو كه با نفس هاي خدا گره خورده است برو اگر او به تاريك ترين دره ها رفت نگران بيابان نباش ابر خواهد باريد باري... فقط يك بار ابر مي بارد باراني از تبار ستاره هاي آسمان و تو ديگر هيچوقت براي زير باران بودن چتر نخواهي برد زيرا همه ي باران ها از چشم

برچسب: از تبار یاس,از تبار خورشید,از تبار عاشقان,از تبار باران,از تبار حسین شهیدی,از تبار سلمان,از تبار انحراف,از تبار ستاره ها مردی,از تبار سادگی,من از تبار غربتم, نویسنده: پندار شمس تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 16:59

"هيچوقت در رؤياي خودم جا نشدم" آسمان آن قَدَر آبي نتابيد يا كه باران قدر كافي خيس نباريد شهر زير پايم دو دو مي زند چهره هاي خسته زير دود سوسو مي زند من چرا تنها چرا تاريك؟ اين خيابان پر از جدول چرا باريك؟ تير چراغ ها نفس را مي برند در دل نور تاريكي را مي كشند من ميان رؤياي خودم جا نشدم من در اين كاغذ مشكي شبم تا نشدم من ستاره يا كه باران نشدم حتي يك سوسوي كوچك در دل زندان نشدم چون كه شب ها قدر كافي تاريك نيست قد من اندازه ي رؤيا باريك نيست آبي باران در قد كافي خيس نيست يا كه شعرم ناله اي تنها و كوچك بيش نيست

برچسب: نویسنده: پندار شمس تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 16:59

رنگ غمت باراني
تا كه خورشيد
لبخند هفت رنگت را عكس بگيرد

برچسب: نویسنده: پندار شمس تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 16:59

صفحه بندی